ابوالقاسم رادفر
21
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي )
كه برون آرد از قدم ، پيكان * كه همان بود مر و را ، درمان زود ، مرد جرايحى چو بديد * گفت : بايد به تيغ ، باز بريد تا كه پيكان مگر پديد آيد * بستهء زخم را كليد آيد هيچ طاقت نداشت با دَمِ گاز * گفت : بگذار تا به وقتِ نماز چون شد اندر نماز ، حجّامش * ببريد آن لطيف اندامش جمله پيكان ازو برون آورد * و او شده بى خبر ز ناله و دَرد چون برون آمد از نماز ، على * - آن مر او را خداى خوانده ولى - گفت ، كمتر شد آن الَم ، چون است ؟ * وز چه جاىِ نماز ، پر خون است ؟ گفت با او ، جمالِ عصر ، حُسَين * آن بر اولادِ مصطفى شده زَين گفت : چون در نماز رفتى تو * برِ ايزد فراز رفتى تو ، كرد پيكان برون ز تو ، حجّام * باز ناداده از نماز ، سلام گفت حيدر ، بخالِق الاكبر ! * كه مرا زين الَم نبود خبر اى شده در نماز ، بس معروف * به عبادت برِ كسان موصوف ، اين چنين كن نماز و شرح بدان * ورنه برخيز و خيره ريش ملان چون تو با صدق در نماز آيى * با همه كامِ خويش باز آيى ور تو بى صدق ، صد سلام كنى * نيستى پخته ، كارِ خام كنى يك سلامت دو صد سلام ارزد * سجدهء صدق ، صد قيام ارزد كان نمازى كه عادتى باشد * خاك باشد كه باد برپا شد « 5 » شهر علم را حيدر دَرَست بحر پر كشتىست ، ليكن جمله در گرداب خوف * بى سفينه نوح نتوان چشم معبر داشتن گر نجات دين و دل خواهى همى تا چند ازين * خويشتن چون دايره بى پا و بى سر داشتن من سلامت خانهء نوح نبى بنمايمت * تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن شو مدينه علم را در جوى و پس در وى خرام * تا كى آخر خويشتن چون حلقه بر در داشتن چون همى دانى كه شهر علم را حيدر ، درست * خوب نبود جز كه حيدر مير و مهتر داشتن مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد * حق زهرا بردن و دين پيمبر داشتن
--> ( 5 ) . آب آتش افروز ، ص 38 .